درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • تخت یک نفره
  • شب است
  • آخرین سنگر سکوته
  • قطعه ی گم شده ی پازل
  • در حاشیه ی بدبختی هایم
  • آرامش دوست داشتنی تصاویر
  • جایی برای مردگی
  • ۸:۴۴:۲۷
  • آرامش پس از توفان
  • چهار شنبه سوری
  • سالی که نکوست از بهارش پیداست
  • تولد بیست و دوسالگی ام و عروسک کوکی فروغ!
  • برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی
  • پیتزای مخلوط
  • پایان شب سیه (؟) است.
  • اصفهان و حکایت همیشگی
  • حرف های جدیدِ جدیدِ جدید
  • این جا ایران است
  • محرم
  • آدم برفی
  • چیزی به نام عشق
  • من برگشتم!
  • وقت بی استراحت
  • محض اطلاع
  • زندگی ننگ بزرگی ست، خجالت دارد
  • خدا مرده است!
  • آدمک! آخر دنیاست، بخند
  • خودسانـ-سوری
  • عشق
  • پادشاه فصل ها، پاییز
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
دوستان من
  • آینه - فرهاد
  • تجربه های تلخ یک مترسک - داداش مهدی گلم
  • سرخدار - آیلین علی پور
  • سینما - روزبه شریفیان
  • عشق ممنوع - جوجو خانم
  • ولی قول بده برای خودت بنویسی...
  • یادداشت های یک نفر دیوانه
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



تجربه ی دردناک
تخت یک نفره
نویسنده: آرش - ۱۳٩۱/۳/٥

خیلی وقت است که در فکر های خودم غرق شده و از دنیای واقعی آدم ها فاصله گرفته ام. خیلی وقت است که حرف هایم را توی خودم می ریزم. گریه هایم بی صدا تر از قبل شده است. چشم هایم تر می شود اما در تاریکی. خیلی وقت است کسی را ندارم که از دغدغه هایم بگویم و از این که چقدر برای آینده ام نگران ام. دیگر کسی نیست که با حرف هایش آرامم کند. توفانی تر از قبل شده ام. اما در ظاهر روی مبل می نشینم و سرم را توی لپ تاپ و گوشی و کتاب فرو می کنم فرووو. 

از کنار آدم ها رد می شوم و به خنده هایشان و گاهی هم به آرایش غلیظشان حسادت می کنم! به حوصله شان غبطه می خورم. به خواب می روم... خوابی که در بیداری اتفاق می افتد. به خاطراتم فکر می کنم. همه ی تصاویر را یک بار مرور کرده و آدم ها را از چاله چوله های دلم بیرون می کشم و غبار زمان را از چهره های رنگ پریده شان پاک می کنم. 

ساعت از یک شب گذشته است. دانلود آلبوم های متال را شروع می کنم و بعد هم به شعر پناه می برم و با آن درد دل می کنم. صدای ناله های وکال توی مغزم تکرار می شود. دوست دارم از تمام متعلقات آزاد بشوم. دوست دارم به آسمان بزنم و پرواز کنم. دور بشوم دووور و جایی یک زندگی دیگر را شروع کنم. 

نظرات(نمایش داده نمی شوند)



شب است
نویسنده: آرش - ۱۳٩۱/٢/٢٤


ضعیف و لاغر و زرد و صدای خواب‌آور
کنار بستر من قرص‌های خواب‌آور
لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی
از این تب، این تبِ مالاریای خواب‌آور
منی که منحنی زانوان زاویه‌دار
جدا نمی‌کندم از هوای خواب‌آور
همین تجمع اجساد مومیایی شهر
مرا کشانده به این انزوای خواب‌آور
زمین رها شده دورِ مدارِ بی‌دردی
و روزنامه پر از قصه‌های خواب‌آور
هنوز دفترِ خمیازه‌های من باز است
بخواب شعر! در این ماجرای خواب‌آور

(نجمه زارع)

 

توی تاریکی می نشینم و به صفحه ی روشن لپ تاپ خیره می شوم. گاهی هم به نوری که از پنجره به داخل خانه زده است نگاه می اندازم. گوشی ام را چک می کنم و تماس های نداشته ام را می شمارم: صفر...صفر...صفر... صفر هایی که توی ذهنم تکرار می شوند. به فردا فکر می کنم. به آینده ای که انتظار مرا می کشد. به شعر هایی که باید بگویم، کتاب هایی که باید بخوانم، حرف هایی که باید بزنم...

نظرات(نمایش داده نمی شوند)



آخرین سنگر سکوته
نویسنده: آرش - ۱۳٩۱/٢/۸

او دوست داشت به همه بگوید زن ها بهترین پرورش دهنده های زنبور هستند: چون در آن ها برای دوست داشتن موجوداتی که نیش می زنند توانایی خاصی گذاشته شده. این نتیجه ی سال ها دوست داشتن فرزندان و شوهران است. 

(زندگی پنهان زنبور ها - سومونک کید)

 

پانوشت1: دلم برای سرما خوردگی ام می سوزد! فکر می کنم دارم او را بهانه می کنم. دردهای بزرگتری دارم. درد گلو نمی تواند علت همه ی کسالت این روزهایم باشد. 

پانوشت2: خودم را سرگرم یک مشت کد های تو در تو کرده ام. همه می گویند «به درد خودت می خوره». راستی تا کی می توانم از واقعیت فرار کنم؟ سرم را زیر برف کرده ام.

پانوشت3: اصلا مهم نیست کسی این پست را بخواند یا نخواند. من کار خودم را می کنم. در این اوضاع بی ریخت روحی، هر چند نوشتن نتواند حتی ذره ای از مشکلاتم را کم کند اما من را آرام می کند و امیدوار. 

پانوشت4: حرفم نمی آید.

نظرات(نمایش داده نمی شوند)



قطعه ی گم شده ی پازل
نویسنده: آرش - ۱۳٩۱/٢/٦

معرفت چیز خوبی است؛ خیلی خووب. اما کم تر جایی می شود آن را یافت. همه ی ما خودمان را آدم های با معرفتی می دانیم. اما به همان اندازه، از بی معرفت بودن همدگیر می نالیم و اعتراض می کنیم. یادم می آید زمانی را که برای دوستانم در مدرسه چقدر به قول معروف مایه می گذاشتم و چطور با بی اعتنایی های آن ها سرد می شدم. یادم می آید همین چند وقت پیش چطور یکی از دوستان دانشگاه رفاقت مان را لجن مال کرد، فقط برای چند نمره ی ناقابل! یادم می آید دوست قدیمی دوران دبیرستانم چطور مرا به یک دختر یک قرانی فروخت. و یادم می ماند و می ماند و می ماند که چطور دوستان قدیمی ام مرا «شما» خطاب می کنند و خودشان را به نفهمی می زنند که «شما؟». 

نمی شود کاری ش کرد. من شاخه گل های خشک شده ی پلاسیده را توی کمدم نگه داشته ام و شب ها سرم را که روی بالش می گذارم با خاطراتم می خوابم و بیدار می شوم و دوستانم... نمی شود کاری ش کرد. باید کنار آمد. آن قدر کنار آمد تا به حاشیه رفت و جایی هم در همان کناره ها مرد. 

نظرات(نمایش داده نمی شوند)



در حاشیه ی بدبختی هایم
نویسنده: آرش - ۱۳٩۱/۱/٢٦

آزادی شهر از حصارش پیداست

از کینه ی چوبه های دارش پیداست

فردای من و تو باز هم تاریک است

سالی که نکوست از بهارش پیداست

سید مهدی موسوی

 

حتی اگر همه ی تلاشم را هم بکنم خودشان می آیند؛ فکر های ناراحت کننده را می گویم. خودشان بیرون می ریزند. می تواند موقع خواب باشد، می تواند وقت استراحت بین درس خواندن هایم باشد، می تواند هنگام تماشای مسابقه ی فوتبال باشد... 

چقدر خوب است که می توانم بنویسم. این تمام امید من به زندگی و تمام عشق و علاقه ام برای ادامه دادن است. چقدر خوب است که گاهی می توانم از دنیای کوچک آدم های اطراف به کنج دنج نوشته هایم پناه بیاورم و حرف های دلم را در واژه ها بریزم. چقدر خوب است که اگر فریادم به جایی نمی رسد لااقل می توانم به کوهستان بروم و پژواک صدای خودم را بشنوم. چقدر خوب است که جای تک تک آدم هایی نیستم که ذهنشان بوی گند می دهد و حتی یک لحظه هم نمی شود تحملشان کرد. چقدر همه چیز به طرز غم انگیزی خوب است... 

نظرات(نمایش داده نمی شوند)



آرامش دوست داشتنی تصاویر
نویسنده: آرش - ۱۳٩۱/۱/٢٤

توی سر و صدا بزرگ شده ام. توی شلوغی خانه، صدای مجری های دروغگوی تلویزیون، صدای قرآن و اذان مسجد، بوق ماشین ها، صدای دزدگیر، جیغ ترمز، صدای گاز دادن موتور سیکلت ها و صدای بازگشت دسته جمعی بچه ها از مدرسه...

بعضی تصاویر با آدم حرف می زنند. آدم را از دنیای شلوغ و پر قیل و قال اطراف جدا می کنند و به جایی غریب می برند با آرامشی دوست داشتنی و سکوتی گیرا. از این پس سعی می کنم چندتا از تصاویری را که حرف زیادی برای گفتن دارند در پست هایم قرار بدهم و بگذارم گاهی حرف دلم را این پیکسل های جادویی منتقل کنند. 

نظرات(نمایش داده نمی شوند)



جایی برای مردگی
نویسنده: آرش - ۱۳٩۱/۱/٢٠

حالم که بهتر شد،تصمیم گرفتم که بروم،بروم خودم را گم کنم،مثل سگ خوره گرفته که می داند باید بمیرد.مثل پرندگانی که هنگام مرگشان پنهان می شوند.-صبح زود بلند شدم ،دوتا کلوچه که سر رف بود بر داشتم وبه طوری که کسی ملتفت نشود از خانه فرار کردم ،از نکبتی که مرا گرفته بود گریختم ،بدون مقصود معینی از میان کوچه ها،بی تکلیف از میان رجاله هائی که همه آنها قیافه طماعی داشتند وبه دنبال پول وشهوت می دویدند گذشتم،من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم ، چون یکی از آنها نماینده باقی دیگرشان بود:همه آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته ومنتهی به آلت تناسلشان می شد...

بوف کور- صادق هدایت
 

بین جزوه و کتاب و کاغذ گم شده ام. خودم را به گور برده ام و به آینده ای دل بسته ام که در آن زنده شدن مردگان چیزی بیشتر از یک افسانه ی قدیمی است. آرزوهایم را بزرگ کرده ام، آن قدر بزرگ که گاهی فکر می کنم توی مغزم جا نمی شوند. شاید علت سردرد های گاه و بی گاهم همین باشد. به اطرافم که نگاه می کنم انگیزه ی بیشتری برای ادامه پیدا می کنم. انگار سود انگاری در وجود همه ی ما ها نهادینه شده است. اما سود چیست؟ آیا فقط پول و ثروت سود محسوب می شود؟ با خودم فکر می کنم یک غزل جدید چقدر می تواند سود داشته باشد... و نا امید می شوم. هدفن را توی گوشم می گذارم. شاهین می گوید «نگفتمت که این جماعت جریده با خطُ  رد وحشیِ نگاهت غریبه اند، نگفتمت که جای بوسه آلتی کریه بر دهانِ سرخ آتشت می نهند» و به تیراژ پایین کتاب های شعر در این مملکت شعر دوست!، ممیزی و سانسور وحشتناک کتاب، مشکلات چاپ و تکثیر و جمع شدن کتاب ها از نمایشگاه فکر می کنم. دلم تنگ می شود، آن قدر که دوست دارم به حال خودم گریه کنم. 

نظرات(نمایش داده نمی شوند)



۸:۴۴:۲۷
نویسنده: آرش - ۱۳٩٠/۱٢/٢٩

۸:۴۴:۲۷

۸:۴۴:۲۷

۸:۴۴:۲۷

۸:۴۴:۲۷

۸:۴۴:۲۷

...

...

...

نوروز امسال در کنار خانواده لحظات خوبی خواهم داشت. همه هستند؛ داداشم امشب بر می گردد و فردا صبح هم پسر خاله ام کنارمان خواهد بود. همه چیز خوب پیش می رود. سفره ی هفت سین مان را چیده ایم و خانه تکانی مان را هم کم و بیش انجام داده ایم. می ماند فردا صبح، که باید بیدار شویم و لبخند های گنده مان را روی لب هایمان بگذاریم و به همدیگر عیدی بدهیم. تبریک می گویم


نظرات(نمایش داده نمی شوند)



آرامش پس از توفان
نویسنده: آرش - ۱۳٩٠/۱٢/٢٦

کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حــــرف پرم،گوش برایم بفرست

دارم خفه می شوم در این تنهایی

لطفن کمی آغوش برایم بفرست...

(جلیل صفربیگی)


چیزی به آغاز سال 91 باقی نمانده است. روز های انتهایی سال را درگیر فکر های عذاب آور بودم و یک سرما خوردگی کوفتی. فکر نمی کنم اضافه شدن یک شماره به شماره ی فعلی سال شمار تاریخ چیزی را عوض کند، اما من هستم که باید عوض بشوم و حال و هوای تازه ای بگیرم. من هستم که باید خستگی همیشگی را از خودم دور کنم و با انرژی تر به کارهای عقب افتاده ام بپردازم. من هستم که باید دنبال کار بگردم، درسم را تمام کنم، مستقل بشوم، خانه ی شخصی جور کنم، زندگی خودم را داشته باشم، شعر بسرایم، کتاب بخوانم، داستان بنویسم و زندگی ام را سر و سامان ببخشم. 

در این روز ها شوک های بزرگی را پشت سر گذاشته ام و دارم به آرامش پس از توفانم فکر می کنم. خیلی از کارهایی که کردم نابود شده و خیلی های شان به اقدام دوباره نیاز دارند. حالا باید شهر را از اول بسازم- اما اصولی تر. 

 

نظرات(نمایش داده نمی شوند)



چهار شنبه سوری
نویسنده: آرش - ۱۳٩٠/۱٢/٢۳

آلبوم جدید شاهیـ-ن نجـ-فی را گوش می دهم و به دردهای مشترک فکر می کنم. به این که آدم تنهایی نیستم و کسی هم هست که دردهایم را فریاد بزند و با صدایش ساعت ها اشک بریزم. به ترانه های زیبای یغما گلرویی فکر می کنم و «فرقی نداره جاده ی جالوسُ راهِ قُم/ من مستی ام که خوش داره رانندگی کنه/یه ماهی که تو اکواریوم زار میزنه/ تا توی اشک هایِ خودش زندگی کنه». به شعر های همیشه زیبای سید مهدی موسوی فکر می کنم که «دست بُردن به مَتن قُرآن ها، خَبَر خودکشیِ میدان ها/ پخش ساندیس در خیابان ها، بازیِ  مــوز بود با میمون»...

پا نوشت1: امروز چهارشنبه ی آخر سال است. توی خانه ی ما غوغایی ست. من هم توی اتاق خودم دارم موسیقی گوش می کنم. 

پا نوشت2: امسال عید من بین زمین و هوا هستم. برنامه ام معلوم نیست. شاید بروم به یک مسافرت کوتاه به شمال. نمی دانم. 

پا نوشت3: چهارشنبه سوری را جدی بگیرید و نگذارید بمیرد! آتش روشن کنید، بخندید، با هم باشید، و فریب تهدید های این و آن را نخورید. حساب ترقه بازی و نارنجک پرانی را از این مراسم جدا کنید و به مخالفان این رسم زیبای ایرانی بهانه ندهید. 

نظرات(نمایش داده نمی شوند)



مطالب قدیمی تر »