خیلی وقت است که در فکر های خودم غرق شده و از دنیای واقعی آدم ها فاصله گرفته ام. خیلی وقت است که حرف هایم را توی خودم می ریزم. گریه هایم بی صدا تر از قبل شده است. چشم هایم تر می شود اما در تاریکی. خیلی وقت است کسی را ندارم که از دغدغه هایم بگویم و از این که چقدر برای آینده ام نگران ام. دیگر کسی نیست که با حرف هایش آرامم کند. توفانی تر از قبل شده ام. اما در ظاهر روی مبل می نشینم و سرم را توی لپ تاپ و گوشی و کتاب فرو می کنم فرووو.
از کنار آدم ها رد می شوم و به خنده هایشان و گاهی هم به آرایش غلیظشان حسادت می کنم! به حوصله شان غبطه می خورم. به خواب می روم... خوابی که در بیداری اتفاق می افتد. به خاطراتم فکر می کنم. همه ی تصاویر را یک بار مرور کرده و آدم ها را از چاله چوله های دلم بیرون می کشم و غبار زمان را از چهره های رنگ پریده شان پاک می کنم.
ساعت از یک شب گذشته است. دانلود آلبوم های متال را شروع می کنم و بعد هم به شعر پناه می برم و با آن درد دل می کنم. صدای ناله های وکال توی مغزم تکرار می شود. دوست دارم از تمام متعلقات آزاد بشوم. دوست دارم به آسمان بزنم و پرواز کنم. دور بشوم دووور و جایی یک زندگی دیگر را شروع کنم.

